تبليغاتX
رها

ديروز...

سلام. اينجا كهريزك است و حال همه‌ي ما خوب. باور كن. فقط بعضي از هم سوله‌اي‌ها معتادند و در وضع بدي به سر مي‌برند. اينجا پر است از انسان‌هاي مهربان و دلسوز كه نمي‌دانند هر وسيله به چه منظور ساخته و استفاده مي‌گردد. مثلا ريشه هاي تي را به سرشانه هاي خود آويزان مي‌كنند و در عوض ما را مجبور مي‌سازند كه با زبان، زمين دستشويي را تميز كنيم و جالبتر اينكه هرگاه يكي از آنها از خواب غفلت بيدار شود به شدت با او مخالفت كرده و موجبات ناراحتيش را فراهم مي‌سازند كه يا به دوران غفلت بازگردد و يا به ما كه زنداني ناميده مي‌شويم ملحق شود. راستي شلنگ از ديگر لوازمي است كه نمي‌دانند به چه كار مي‌آيد. آنان كه بدني مقاوم و ذهني كم كار دارند شلنگ را در دست گرفته و در هوا مي چرخانند. كه گاهي به ما اصابت كرده و از قضا همان موقع بدن ما خيس است و ضربه ها كاري مي‌شوند. البته تقصير از ماست كه بي موقع دوش مي‌گيريم. با تمام اينها مردمان خوبي هستند و مدام مراقبند كه بدن هامان زياد آسيب نبيند. مخصوصا وقتي قرار است آزاد شويم. گمان كنم كه مي‌خواهند شما آزرده خاطر نشويد. خلاصه اينكه حال همه ما خوب است و مادامي كه روحمان قوت و بنيه داشته باشد، جسممان سالم است. باور كن.

 

امروز...

سوله تعطيل شد. مي گويند غير استاندارد بوده. نگران نباش. فكر كنم به زودي آزاد مي شويم، چون اوين هم آرم استاندارد ندارد. فقط براي ديدنت بايد برگه اي حاوي اعترافات آنان را به اسم خودم امضا كنم. از من فيلم نمي گيرند. ولي قول مي دهم به محض آزادي مشهور شوم تا تو هم به همسرت ببالي. باور كن.

+ نوشته شده در Wed 5 Aug 2009ساعت 1 PM توسط عاطفه |

نوشتيم: لبخند، خوانديد: اشك‌آور و چشمان اميدوارمان را بستيد؛

نوشتيم: درخت، خوانديد: باطوم و به ريشه مان زديد؛

نوشتيم: جايي براي زندگي، خوانديد: زندان و آزادي را اسير كرديد؛

نوشتيم: جنبش سبز، خوانديد: انقلاب مخملي و كودتا كرديد؛

دموكراسي را مثل آخرين دفاع يك اعدامي نوشتيم،

انگار كسي مي گفت: "مي خوانند ديكتاتوري"

و اعدام شديم، چون تبرئه نشديد.

دانستيم كه مرده و زنده مان هولناك است،

در ميدان آزادي و بهشت زهرا

در فرياد مردمان و آرامگاه محصور شهيدان

بنوشانيد به مارهاي رسته بر دوشتان

خون عدالتخواهان اين مرز و بوم را

                                           كه ما

                                                    كاوه ها داريم...

+ نوشته شده در Wed 29 Jul 2009ساعت 10 PM توسط عاطفه |

نمي دانم آخرين تصويري كه ديدي چه بود،

حجم داغ گلوله؟

كينه دستي كه ماشه را كشيد؟

داشته هاي شيرين گذشته؟

خواسته هاي بي انتهاي فردا؟

شايد هم فقط يك كلمه:

چرا؟


مي دانم

نهال سبز دستانت لانه كبوتر صلح بود

جولانگاه گلوله شد؛


مي دانم

سكوت سپيد لبانت، آزادي را از هر فريادي رساتر بود

فغان مظلوميت سر داد؛


اما بدانيد

دلمان را سبز نكرديم كه خون شود

از امروز

راهمان هم سرخ است؛

خون خواهران و برادران شهيدم سيلابي است

براي پوساندن بي ريشه گاني چون شما...

+ نوشته شده در Mon 6 Jul 2009ساعت 1 AM توسط عاطفه |

هاي هاي 

خفته

زير آوار مي مانديم

بهتر از آن بود

كه تا ابد

ننگ بيداري بر دوش كشيم

و دستهامان تنها

پناهگاه اشك ها شوند؛


تنديس بوديم اي كاش

در هيئت مردي فكور

يا پرندگاني در حال پرواز

كاشكي

چنبره نمي زديم

در وهم صعود

تا عقربه هي بچرخد

و ما از ديروز

تكان نخوريم؛


اشك را رها كن

كه بامداد

خون خود را گريسته،

داغ بيداري بر جان ماست

دستت را به من بده

به پا خيز

كه سكوت

ننگ ماست...

+ نوشته شده در Tue 30 Jun 2009ساعت 11 AM توسط عاطفه |

نه

    سبزی درختان

نه

    آبی آسمان

چاره ساز این درد بی امان

    خون رگان...


به نازش التیام نمی یابد

جرحی که قلب خلق را

                          می میراند

                                  باید درید

                                            سرخ ِ سرخ



+ نوشته شده در Sat 13 Jun 2009ساعت 7 AM توسط عاطفه |

ديگر ترنم باران هم

               نمي تواند

                    مرهم درد شود؛

از كساني مي گويم

كه تبسم را

هرگز آيينه اي نبودند

حتي

به زهر خندي...

+ نوشته شده در Fri 5 Jun 2009ساعت 10 PM توسط عاطفه |

دلتنگي هايمان را كاش باد مي برد

بلعيده نمي شد كاش

با ضرب چوبي چماق گون

يا گلوله اي سرخ

      از آتش كينه اي

                 كه نبايد...

+ نوشته شده در Sun 31 May 2009ساعت 2 AM توسط عاطفه |

گيسوانم

همان شال گردن توست

كه رج به رج روي سرم خراب شد

و چشمانم

دگمه هاي آبي رنگ مورد علاقه ات

اما هنوز

طعنه دختركان را

از نوازش دستان من دوست تر ميداري؛

تقصير تو نيست

              اگر امروز

                   عروسك ها مد بازارند...

+ نوشته شده در Sat 25 Apr 2009ساعت 10 AM توسط عاطفه |

- اون قهوه هميشگي رو تلخ تر بريز

- كودك پاپوش ندارد؟

- هزاران چون او سنگفرش خيابان را سرد و گرم چشيده اند؛

تلخ تر

- گرسنه مي خوابد؟

- هزاران چون او به خواب ابدي مي روند

تلخ تر

- لالايي اش آبي است كه از سقف مي چكد؟

- هزاران چون او سقف ندارند

تلخ تر بريز اون قهوه هميشگي رو

كودك آينده ندارد...

+ نوشته شده در Tue 14 Apr 2009ساعت 0 AM توسط عاطفه |

تمام سرودهاي شادم را يكجا مي خوانم

و تمام بدي ها پر رنگ مي شوند؛

بالا مي روم

از پله هايي كه تعدادشان با حال من عوض مي شود

و عبور مي كنم

از دري كه هرگز غافلگيرم نمي كند

باز هم اتاق و پنجره

مي بيني؟!

تنهايي بدتر از آني ست كه پيش آمده؛

اين بار

يك ترانه غمگين

و دود سيگار

كه درد بزرگي را

مي كِشد...

+ نوشته شده در Sun 15 Mar 2009ساعت 0 AM توسط عاطفه |